

سکوت کوچه های تاریک جانم گریه می خواهد
تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد
ببار ای ابر باران زا میان شعر های من
که بغض آشنای آسمانم گریه می خواهد
چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی
که حتی گریه های بی امانم گریه می خواهد

دَر تَنهایـی خود لحظه ها را بَرایَت گریـه کردم....!
دَر بی کـَسیَــم ، براے تو کـه هَمِـه کـَـسَـم بودے ، گریـه کردم...!
دَر حالِ خندیدن بودم که به یادِ خنده هاے سرد و تلخت ، گریه کردم...!
در حالِ دویدن در کوچه هاے زندگـےبودم که ناگـاه.....
به یادِ لحظه هایـے که بودی و اکنون نیستـے.....
ایستادم و آرام گریــه کــردم .....!
ولی اکنون مے خَـندم .....!
آری ....مےخندم به تمامِ لحظه هاے بچه گانه اے
که بخاطِرَت ، اشکهایَـم را قُـربانے کـردم !

حیف اون اشکای که به پات ریختم
حیف اون دلی که بخاطرت شکستم
حیف عمری که به پات گذاشتم
حیف عشقی که نثارت کردم
حیف من که به پات سوختم
حیف من که هر شب باریدم
حیف که از اول جاده ته جاده رو نشونم دادی
حیف که من موندم با ی دل شکسته
اره داری میری
نظرات شما عزیزان:
|